تقدیمی

اون لحظه‌ای که توی مسابقه‌ای که دوسش ندارین به اجبار شرکت کردین و سوم میشین و فقط رتبه‌های اول و دوم میرن مرحله‌ی بعد + اون لحظه‌ای که دو تا از کلاساتون کنسل میشه، هزاران بار تقدیم شما باد.

 

پِی‌نوشت: همین قدر خوشحال و اینا یعنی.

  • نظرات [ ۶ ]
    • سَمَر ‌‌
    • چهارشنبه ۱۳ اسفند ۹۹

    ‌‌

    و هنوز نمونه سوالا رو جواب ندادم. تمرینا رو ننوشتم. از بهمن انشاهام ننوشته مونده و حتی حوصله‌ی فکر کردن به موضوعات مزخرفشون رو ندارم. هنوز توی صفحه‌ی سی و یک گیر کردم و مرورم دیگه جلوتر نرفته. دیگه رنگ آسمون هم داره یادم میره. حوصله‌ی خوندن کتابایی که نصفه نیمه موندن رو ندارم. حوصله‌ی ورق زدن منِ او حتی، تا پوسیده‌تر و رنگ و رو رفته‌تر و وا رفته‌تر بشه. شصتاد تا موضوع ننوشته دارم. کاری نکردم، هیچ کاری نکردم. و این حجم از خستگی و بی‌حالی واقعا و حقیقتا هیچ توجیهی نداره.

     

    پِی‌نوشت: این حجم از رگباری امتحان گرفتن شما هم هیچ توجیهی نداره، دبیران نه چندان عزیز. اونم وقتی نه ترمه، نه میان ترم، نه هیچی.

    پِی‌نوشت2: از مصائب پست بدون عنوان هم اینه که اگه غلط تایپی‌ای چیزی داشته باشی باید پیش‌نویسش کنی و درستش که کردی دوباره اون مراحل رو طی کنی. اینم هیچ توجیهی نداره بیان.

  • نظرات [ ۱۲ ]
    • سَمَر ‌‌
    • سه شنبه ۱۲ اسفند ۹۹

    تیکه کتاب ـ سه

    -«خودت گفتی یه شب خواب دیدی تو و مونس رفته‌اید توی دشت و اون جا صدای خدا رو شنیده‌اید که گفته بود دارید دنبال چی می‌گردید؟ و تو گفته بودی دنبالِ تو، داریم دنبال تو می‌گردیم. بعد اون صدا گفته بود برای پیدا کردن من که نمی‌خواد این همه راه بیایید توی دشت و بیابان. گفته بود من توی سفره خالی شما هستم. توی چروک‌های صورت عزیز. توی سرفه‌های مادربزرگ. توی شیار‌های پیشونی پدربزرگ. توی پینه‌های دست آدم‌های بدبخت و فقیر. توی عینک ته استکانی چشم‌های پدرانِ ناامیدی که با جیب خالی‌ بچه‌ی مریض‌شون رو از این دکتر به اون دکتر می‌برند. توی دلِ دو تا پسر‌بچه دبستانی که سر یک مداد‌پاک‌کن توی خیابون با هم دعواشون می‌گیره. توی فکر‌های اون فیلسوف بی‌چاره که می‌خواد من رو ثابت کنه اما نمی‌تونه. توی چشم‌های سرخ شده‌ی کسی که به ناحق سیلی می‌خوره اما خجالت می‌کشه گریه کنه. توی تنهایی آدم‌ها. توی استیصال آدم‌ها. توی استیصال. توی استیصال. توی خوش‌حالی شب عید بچه‌ها. توی بازی بچه‌ها. توی صداقت. توی صفا. توی توبه. توی توبه‌های مکرری که دائم شکسته میشن. توی پشیمانی از گناه. توی بازگشت به من. توی غلط کردم‌ها. توی دیگه تکرار نمیشه. توی قول میدم دیگه بچه‌ی خوبی باشم. توی دوست‌ت دارم. توی آدم‌هایی که خودشان شده‌اند بهشت. توی علی(ع) که بهشت متحرکه. و باز هم توی علی. توی نماز علی. توی اشک‌های علی. توی غم‌های علی. توی لب‌های مونس که روزی سه بار مهر نماز رو می‌بوسه. توی دست‌های سایه که هر روز صبح قرآنی رو که تو براش خریدی باز می‌کنه. توی دل شلوغ تو. توی همه دانسته‌های بی‌در و پیکر تو. توی تقلای تو. توی شک تو. توی...»

     

    [با کمی تلخیص] [روی ماه خداوند را ببوس ـ مصطفی مستور]

  • نظرات [ ۷ ]
    • سَمَر ‌‌
    • يكشنبه ۱۰ اسفند ۹۹

    چیزی به نام تعارف

    دفعه‌ی بعد که در جواب «خسته نباشی» گفتم «خواهش می‌کنم» باز هم به این فکر خواهم کرد که چرا به جای هزار و یک موضوع نه چندان به درد بخور، مقوله‌ی پیچیده‌ی تعارف در مدارس تدریس نمیشه؟ و نه، این مبحث برای تدریس در مدارس سنگینه، چرا کلاس خصوصی برای این مسئله‌ی حیاتی گذاشته نمیشه؟

     

    پِی‌نوشت: اینجانب اولین خریدار کتاب «چگونه تعارف تکه‌پاره کنیم» استلا می‌باشم.(رجوع کنید به اینجا. احتمالا در کامنت‌های دیگر استلا هم دیده‌اید.)

  • نظرات [ ۸ ]
    • سَمَر ‌‌
    • شنبه ۹ اسفند ۹۹

    برف در زمانه‌ی شکوفه، شکوفه در زمانه‌ی برف!

    تازه می‌خواستم بگم:

    ای ابرِ دل‌گرفته‌ی بی‌آسمان، بیا!

    بارانِ بی‌ملاحضه‌ی ناگهان، بیا!

    که شکوفه‌ها رو دیدم! حالا چند وقتی از در‌اومدن اون شکوفه‌های سفید می‌گذره، و برف اومد! تند و بی‌وقفه. اولین برف امسال، و شاید... آخرین؟

     

    پِی‌نوشت: می‌خوام باور کنم که برف صبح یه ربطی به اینکه امروز هفت اسفنده داره.

    پِی‌نوشت2: شدیدا به متولدین این روز حسودیم شد :" میشه تولد منم برف بیاد؟ یا بارون حداقل :""

    پِی‌نوشت3: روز پدر مبارک، عیدتون نیز :))

    پِی‌نوشت4: جدیدا خبری نداشتم ازشون، ولی میشه لطفا واسه پدر ریحانه دعا کنید؟ به هر نحوی که در مرامتون هست :)

    پِی‌نوشت5: اون شعرِ بالا از فاضل نظری بود.

  • نظرات [ ۱۸ ]
    • سَمَر ‌‌
    • پنجشنبه ۷ اسفند ۹۹

    قسمت بیست و ششم

    -یک مستندنمای کوتاه بنویسید.

    چند روز است حواسم دست خودم نیست. هِی آب می‌ریزد روی لباسم، دستم قاشق و چنگال را چَپَکی می‌برد سمت لباسم. حتی بستنی! این یکی دیگر نادر است! بستنی هم می‌ریزد، چه قیفی باشد، چه لیوانی، چه هرچی.

    -عه، پس شما بودی! خب، داشتی می‌گفتی.

    انگار ابر و باد و مه و خورشید و فلک و کائنات و لباس‌ها و دکمه‌ها و دست‌ها و انگشت‌ها و «ها»ها، دست به دست هم داده‌اند که منی را که از ریختن هر نوع غذا و مایع و جامدی روی لباسم بیزارم، آزار بدهند.

    -هوم... باز حرف زدن تو بهتره.

    حوصله ندارم. حوصله‌ی هیچ چیز را ندارم. حوصله‌ی فکر کردن به اینکه نمی‌خواهم فکر کنم تا سرم مثل یک بادکنک منفجر نشود را هم ندارم. حوصله‌ی لکه‌دار نشدن لباسم را حتی. لکه‌دار شدنش هم. دارم خاموش می‌شوم کم‌کم. کلماتی توی ذهنم ردیف می‌شوند. مثل یک شعر. یک شعر کوتاه. انگار هایکو می‌نامندش. درست یادم نیست.

    «مثل یک گوشی با باطری خراب

    با 80 درصد شارژ هم خاموش می‌شود،

    آدمِ بی‌حوصله»

    -آره، هایکو میگن بهش. بد هم نبود.

    توی خیابان راه می‌روم و فکر می‌کنم. نه، فکر نمی‌کنم. چیزی نیست که بخواهم فکر کنم به‌اش. حتی اینکه نمی‌خواهم فکر کنم تا سرم مثل یک بادکنک منفجر نشود. فقط راه می‌روم. شاید هم دارم به راه رفتن فکر می‌کنم.

    گوش می‌کنم. انگار یک نفر دارد قدم‌هایش را می‌شمارد: یا علی مددی! نگاه می‌کنم. کسی می‌آید. با لباس سر‌تا‌پا سفید و ریش‌های سفید. با تبرزین و کشکول نقره‌ای. فکر می‌کنم: درویش مصطفا.

    -ولی واقعا امکان نداره. درویش مصطفا؟

    -می‌شناسی‌اش؟

    -البته که می‌شناسم! ببین توهمی چیزی زدی انگار. البته چون شخصیتی بد نیست، ولی واقعی هم نیست. درویش مصطفا که واقعا وجود نداره.

    باید باشد. باید درویش مصطفایی باشد.

    -ولی...

    -نمی‌خواهی قبول نکن، ولی من دیدم‌اش.

    -...

    تبرزینش را تکان می‌دهد. دوست دارم چیزی بگوید. نمی‌گوید. فقط می‌رود. انگار قدم‌هایش را می‌شمارد: یا علی مددی! من نگاه می‌کنم به دیگران.

     

    پِی‌نوشت: اونجوری که فهمیدم، منظورش یه اتفاق خیالی بود. هر چند انگار درست نفهمیدمش "-"

  • نظرات [ ۶ ]
    • سَمَر ‌‌
    • سه شنبه ۵ اسفند ۹۹

    قسمت بیست و پنجم

    -یکی از شخصیت‌هایتان را به جای دیگری اشتباه گرفته‌اند. بعد از آن چه می‌شود؟

    هوا نسبتا سرد است و خورشید هنوز کاملا پیدا نیست. گاهی صدای پر زدن پرنده‌ای می‌آید و نمی‌آید. نمی‌دانم چندمین صبح است که می‌روم بیرون، پیاده‌روی.

    -میری پیاده روی؟ [مَرد، چیزی را روی کاغذ یادداشت می‌کند.] راستی به نظرت یکم مصنوعی حرف نمی‌زنی؟

    درخت بید از پشت در هم پیداست.

    -درخت بید...

    از نظر من، گوشه‌ها از حیاتی‌ترین نیاز‌ها هستند.

    -باهات موافقم.

    مامان گفت آماده شویم برای رفتن به خانه‌ی مادربزرگ و من پکر شدم. اصلا لنگه ندارد این مادربزرگ ما در غر زدن.

    -مادربزرگ غرغرو؟ یکم زیادی تکراری نیست؟

    -چرا هر چیزی می‌گویم، جوابی می‌دهی؟ اصلا مگر با تو حرف می‌زنم؟

    -وایسا ببینم! تو همونی نبودی که همه چی می‌ریخت رو لباست؟

    -نه! نقاشی‌های من کامل نمی‌شوند.

    -اَه، چقدر خشک حرف می‌زنی! اشتباه شده، شما بفرما بیرون. اصلا ما اینجور شخصیتی نمی‌خوایم!

    بلند می‌شوم به قصد رفتن. شاید پیش بید مجنون کنار خیابان. همان که از این طرف در، از توی حیاط هم دیده می‌شود.

    می‌ایستم کنار درخت و نگاه می‌کنم به رفت و آمد آدم‌ها. این یکی چرا عجله دارد؟ آن یکی مقصدش کجاست؟ کسی از پنجره‌ی خانه‌ای خیابان را نگاه می‌کند. او چه کسی است؟ بعد انگار چیزی می‌بینم. برگه‌هایی روی میزش پراکنده‌اند. اتاقش تاریک است، مثل هوای عصر‌ها. فکر می‌کند. به چند نفر. درست نمی‌فهمم چه کسانی. کسی از روبرویم رد می‌شود. از سر کارش بر‌میگردد. دیگری به سمت فروشگاهی می‌رود. در چند خیابان بالاتر.

     

    پِی‌نوشت: با شخصیت اصلی داستان آشنا شدید. بله، از این قسمت به بعد اصل داستان مشخص میشه.

  • نظرات [ ۲ ]
    • سَمَر ‌‌
    • دوشنبه ۴ اسفند ۹۹

    قسمت بیست و چهارم

    -با دیکشنری آنلاین شعر موردعلاقه‌تان را به زبان‌های دیگر و دوباره به زبان‌اصلی ترجمه کنید. آن‌قدر این کار را ادامه دهید تا شعر دیگر قابل‌تشخیص نباشد. دوباره آن را به شعری جدید تبدیل کنید.

     

    [اول از همه، انتخاب شعر برای من واقعا خیلی سخت بود و چه «عه، اینم قشنگه»ها که نگفتم. دوم از همه، وقتی در نهایت یکی از اشعار فاضل نظری رو انتخاب کردم و کاری که این قسمت گفته‌بود انجام دادم، چیزی تحویل گرفتم که به خاطر رعایت شئونات اخلاقی ترجیح میدم سکوت اختیار کنم :)))))) فلذا این قسمت رو نخواهم نوشت. تامام/نقطه/]

  • نظرات [ ۷ ]
    • سَمَر ‌‌
    • يكشنبه ۳ اسفند ۹۹

    از هر دری، سخنی!

    -قالب رو دوست ندارم. در پیدا کردن رنگ خوب هم ناکام موندم. بیاید رنگای پیشنهادیتون رو بریزید تو کامنتا :))))

    -فردا مسابقه‌ی کتبیه و من حتی به جزوه‌ش دست هم نزدم ^^

    -نیم‌ساعت و خورده‌ی دیگه احتمالا امتحان دارم. یعنی دقیق نمی‌دونم دارم یا ندارم. نمی‌دونم چه درسیه اصلا :/ احیانا شما نمی‌دونید؟

    -پس از n بار خوندن «منِ او»[جا داره بگم: هق...] دوست دارم بازم بخونمش. اگه بعد از این همه تعریف من از «منِ او» و «انجمن شاعران مرده»، هنوزم قصد خوندنشون رو ندارید، من واقعا حرفی ندارم دیگه ://

    -دبیران نه چندان عزیز شروع کردن به رگباری امتحان گرفتن. ایشالا زین پس جنازه‌ام براتون خواهد نوشت ^--^  امروز هم امتحان ادبیات بود و چند تا از سوالا رو شانسی زدم. قربه الی الله ^---^

    -حتی با اینکه کلاسای عربی خسته کننده‌اند، چیزی از ارزش‌های زبان عربیِ دوست‌داشتنی و قشنگ کم نمیشه :))

    -حرفام تَه کشید دیگه. صرفا برای اینکه هف‌تا شه. همچنین الان شد بیست دقیقه ^------^

  • نظرات [ ۱۴ ]
    • سَمَر ‌‌
    • شنبه ۲ اسفند ۹۹

    قسمت بیست و سوم

    -شخصیت قهرمان اصلی را با ایجاد یک تغییر به یک ضد فرد شرور تبدیل کنید. کمی در مورد داستان او بنویسید.

    -این آهنگه همیشه تو آسانسور پخش میشه؟ آهان، آشنا بود. اصلا گوش می‌دادی به حرفام؟ مهم نیست. ولی خـ[طبقه‌ی دوم. یک نفر وارد آسانسور می‌شود]. چی می‌گفتم؟ راستی یادته اون دفعه که دعوا کردم با اون یارو؟ همونو میگم که زد به ماشین. خب، به نظرم کارم احمقانه بود. در مورد خیلی چیزا رفتارم همین بود، هوم؟ درباره‌ی همین صحبت نمی‌کردیم؟ نه؟ خب، نمی‌دونم چرا یاد این افتادم. گوش می‌دادی به حرفام؟

    غیر از صدای آرام موسیقی، صدای تنفس است که به گوش می‌رسد. لب‌ها بی حرکت. دهان‌ها بسته. بعد صدایی سکوت را لب‌پَر می‌کند: طبقه‌ی پنجم. صدای قدم‌های پیوسته‌ای با موسیقی درهم آمیخته می‌شود.

  • نظرات [ ۷ ]
    • سَمَر ‌‌
    • پنجشنبه ۳۰ بهمن ۹۹
    من ثمر نیستم. سَمَرم. سَمَر یعنی داستان، یعنی افسانه. حقیقتا سَمَر هم نیستم. اما به هر حال، اینجا مکانی برای گاه و بی‌گاه نوشته‌های یک جستجوگر و آونگی بین خواندن و نوشتن است.
    طبقه‌بندی موضوعی